• من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم
    و این جهان به لانه ی ماران مانند است
    و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
    که همچنان که ترا میبوسند
    در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

  • او مرا برد به باغ گل سرخ
    و به گیسوهای مضطربم در تاریکی
    گل سرخی زد
    و سرانجام
    روی برگ گل سرخی با من خوابید

  • بوی تنش بوی، کتابچه های نو، بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
    بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون، شمردن ستاره ها تو رختخواب، رو پشت بون
    ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
    بوی لواشک، بوی شوکولات

  • من پری کوچک غمگینی را می شناسم / که در اقیانوسی مسکن دارد
    و دلش را در یک نی لبک چوبین / می نوازد آرام آرام
    پری کوچک غمگینی / که شب از یک بوسه می میرد
    و سحرگاه / از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

  • آه ای مردی که لبهای مرا / از شرار بوسه ها سوزانده ای
    هیچ در عمق دو چشم خامشم / راز این دیوانگی را خوانده ای


    گفته اند آن زن زنی دیوانه است / کز لبانش بوسه آسان می دهد
    آری اما بوسه از لبهای تو / بر لبان مرده ام جان میدهد

Next
Previous

13 February 2013

0

شبلی

2013




به یاد«مَصی»


از سر خاک یکراست رفتم«کوکی». دیگر کسی نبود که باقلوایم را با او قسمت کنم؛ سهم تو دست‌نخورده ماند... بوشوی مره تنها بنی لاکوی... (رفتی تنهام گذاشتی دختر)

بار اول در مجلس یادمان«فروغ فرخزاد» دیدمش. وقتی داشتم شعرم را می‌خواندم، یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد. تحسین را در نگاهش خواندم. برنامه‌ام که تمام شد، بیشتر رفتم توی کوکش. زن ظریفی بود. چهره و موهای کوتاهش را به سادگی آراسته بود. ناخن‌هایش مرتب و تمیز بودند. از سلیقه‌اش در انتخاب لباس خوشم آمد.

بعد از آن شب، هرازگاهی اینجا و آنجا در برنامه‌های کامیونیتی می‌دیدمش و از اتفاق، در چند کار گروهی با او و دوستانش در «انجمن زنان ایرانی» شهرمان همکاری کردم. رفته‌رفته با هم رفیق شدیم. اولین چهارشنبه هر ماه، بعد از تمام شدن جلسه انجمن، دوتایی می‌رفتیم کوکی و چهار پنج ساعت می‌نشستیم به حرف زدن و نقشه چیدن که چطور زیرآب«طاهره» را از انجمن بزنیم!

تنها رفیق زنم بود. مثل خودم رقص را دوست داشت. سر و زبان­دار بود و مثل خودم، همیشه شاد. زنی بود آداب‌­دان، فعال و در خواسته‌اش مصمم؛ آنقدر که بالاخره زیرآب «طاهره» را زدیم!

باورهایش درهم تنیدگی محسوسی با رفتارهایش داشت.همیشه، پشت ساده‌­ترین رفتارش، می‌توانستی حضور یک باور عمیق را احساس کنی و همین بیش از پیش به هم نزدیکمان کرده بود. هفت سال زندانی کشیده و بعد از آزاد شدن به سختی از کشور خارج شده بود. همیشه با هم گیلکی حرف می‌زدیم. خیلی وقتها تمسخر اطرافیان را می‌­دیدیم ومی‌­شنیدیم اما عین خیالمان هم نبود. هر بار که در تصمیم‌گیری‌های انجمن مواضع مخالف داشتیم وقتی نوبت به من می‌رسید و حرف می‌زدم، بلند­بلند می‌گفت: «دوماغ تیشین مانتِی دَنه، اولاغ؟ خفه نوبونی؟ تی پره سوجونم، ایسه بیس، خاک بسّر آدم!» [مشنگی الاغ؟خفه نمیشی؟ باباتو می­سوزونم، حالا صبر کن، خاک برسر!] و بعد از جلسه دوباره سر از« کوکی » در می‌­آوردیم!

همسر داشت و یک فرزند پسر، اسمش«یاشار». از آن پسربچه­‌های باهوش و شیطان که موهای لَختش را مدل قارچی برایش کوتاه می­‌کردند. مثل ماهی لیز بود. یکدفعه سٌر می­‌خورد و از دستت در می‌رفت. هربار که می­‌دیدمش می­‌گفتم:

- چ ط ط ط ط ط طوری یاشار؟

هیچوقت جوابم را نمی‌­داد؛ می­‌خندید و فرار می‌کرد.

بار آخر در جشن کتابخانه دیدمش. هفته پیش. شاد بود و می‌­رقصید. لباس ساده‌­ای که بر تن داشت مثل همیشه برازنده‌­اش بود. از کنارت که رد می‌شد، بوی خوب عطرش را می‌­توانستی احساس کنی...

آنشب هنوز نمی‌­دانستم که بار آخر است. اگر می‌دانستم، شاید سفت‌­تر ماچش می‌کردم، شاید بیشتر نگاهش می‌کردم، بیشتر با او حرف می‌زدم، می‌­رقصیدم...

عصر نشسته‌­ام توی کتابخانه. امروز کتابداری نوبت من است. کار خاصی ندارم بکنم. دفتر گزارش‌های روزانه را برمی‌دارم و شروع می‌کنم به خواندن، ببینم بچه‌­ها چکارها کرده یا نکرده‌­اند. چند دقیقه بعد تلفن زنگ می‌زند.گوشی را برمی‌­دارم؛ رفعت است. مثل همیشه، تا صدایش را می‌شنوم، با همان ذهن بازیگوش، شروع می‌کنم از هر دری حرف زدن. یکدفعه متوجه می‌شوم رفعت یک­جور غریبی است؛ مثل همیشه­‌اش نیست. می‌گویم:

- رفعت جان چته؟ حالت خوبه؟ صدات چرا گرفته؟ سرما خوردی؟ گیسو اینا رفتن؟

نمی‌دانم چرا همینطور یکریز سوال پیچش می‌کنم. حسی مبهم و آزاردهنده دارم که نمی‌دانم چیست؛ زیر دلم تیر می‌کشد. من‌­من می‌کند...می‌گوید:

- رفتن...خوبم...

و سکوت می‌کند. می‌گویم :

- چی شده رفعت؟

می‌گوید :

- خبر بد...

و باز من‌­من می‌کند... مقدمه‌­چینی می‌کند و بالاخره می‌گوید :

- مصی تصادف کرد... تموم کرد... ملیحه تو بیمارستانه...

دلم هرّی می‌ریزد پایین. خودم را به نفهمیدن می‌زنم.نمی­‌خواهم بفهمم. می­‌گویم:

- چی داری میگی رفعت؟

می­‌گوید:

- بابا... مصی... خانوم بیژن...

گوشی را می‌گذارم. دیگر دوستش ندارم رفعت را... نمی‌دانم چکار باید بکنم. چند دقیقه همانجا پشت میز خشکم می‌­زند. خیره می‌شوم به تصویر صادق هدایت بر دیوار روبرو. بلند می‌شوم، راه می‌روم، می‌­نشینم، سیگار می­‌کشم. آرام ندارم. نمی‌دانم چکار باید بکنم. بر می‌گردم دوباره پشت میز می‌­نشینم. بی­‌اختیار دفتر گزارشها را برمی‌دارم. روی صفحه دیروز نوشته شده :

- ...ضمنآ پیشنهاد می‌کنم قفسه کتاب‌های مربوط به«زنان» را از «کودکان» جدا کنید!!!

خط مصی است.

به یاشار فکر می­‌کنم، دلم می­‌گیرد... به بیژن فکر می­‌کنم، بیقرار می‌­شوم...



 

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

0

شبلی

2013




یک خودکار آبی دارم. یادگاری است که با خودم از ایران آورده‌ام؛ حالادیگر بیست سال میشود. کوچکتر از خودکارهای معمولی است. توی دست رام است. سعی میکنم هرچه کمتر از آن استفاده کنم و به همین دلیل هم هست که اینهمه سال دوام کرده. خودکارم را خیلی دوست دارم؛ حتی یکبار سرش با یکنفر دعوایم شد!

دیروز دوباره کسی آن را قرض گرفت. با هم سر یک میز نشسته بودیم. توی دستم دیده بودش و نمی‌توانستم بهانه بیاورم؛ اگرندیده بود، میآوردم!

کفرم درآمده بود! مردک، بدون آنکه هیچکدام از ما دعوتش کرده باشیم سرش را انداخته پایین، بلند شده آمده و خودش را زورچپان کرده؛ بخوبی هم میداند که ماهیت جلسه‌هایمان چیست آنوقت حتی یک خودکار هم با خودش نیاورده. معلوم نیست چی به دستش گرفته و آمده!

با اکراه خودکار را دادم. مواظبش بودم. رفتارش را با خودکار بدقت زیر نظر گرفتم! بسیارخشن، بی‌دقت و بی‌انضباط به نظرم آمد! بیخود و بی‌جهت با آن کاغذی را -که ازیکی دیگر از رفقا گرفته بود- خط‌خطی میکرد! به همین زودی فراموش کرده بود که خودکار را «قرض» گرفته! چقدر شلخته‌وار بدست گرفته بودش! اصلآ هیچ احترامی به خودکار نمی‌گذاشت! همانطور که سخت مشغول بحثهای صد تا یک غاز و چرندش بود، هر چند ثانیه یکبار، بی هیچ دلیلی، آن را محکم روی کاغذ روبرویش پرت میکرد و دوباره برش می‌داشت!

از عصبانیت داشتم می‌مردم! کاسه صبرم کم‌کم لبریز میشد که ناگهان دیدم پنج شاخه انگشت با زمختی محض، خودکارکم را مثل چنگال مرگ در میان گرفت و بی هیچ رحمی، انتهای آن را به درون حفره متعفن دهانش فرو برد و دندانها... آه... دندانها شروع کردند به جویدن!

خون جلوی چشمهایم را گرفته بود! در فاصله نیم‌متری من داشت اتفاق می‌افتاد؛ اندام ظریفش را می‌دیدم که زیر فشار اهریمنی دندانها مجروح می‌شد، و نمی‌توانستم کاری بکنم. اگر چاره داشتم خودکار را از دستش می‌قاپیدم!

توی دلم غوغایی بود! بالاخره در یک فرصت طلائی که خودکارک مصدومم را از دهانش درآورد و آن را دوباره -بی هیچ دلیلی- روی کاغذ پرت کرد، به بهانه اینکه لازمش دارم، با یک خیز برداشتم و دیگر پسش ندادم .

راستی، مگر ما از چیزهایی که می‌جویم مثلآ یک هویج برای نوشتن هم استفاده می‌کنیم که چیزهایی را که برای نوشتن بکار میبریم، بجویم؟! اگر بشود در تعریف شیئی به نام «خودکار» هر مفهوم دور از ذهنی را گنجاند، مسلمآ مفهوم «جویدن» را نمی‌شود!

اهمیتی ندارد که دیگران فکر کنند خسیس هستم یا هر قضاوت اشتباه دیگری؛ 
***I really don't give a F ؛ فقط نگیرید آقا جان؛ شما را به معتقداتان قسم خودکار از من قرض نگیرید! کاش همه نامهربان‌هایی که دل مرا می‌شکنند و خودکارکم را قرض می‌گیرند فراموش نمی‌کردند که اولآ، خودکار را «قرض»گرفته‌اند و ثانیآ، خودکار برای نوشتن است نه برای کارهای مشمئز کننده‌ای ازقبیل جویدن یا خاراندن سوراخ گوش یا پاک کردن چرک زیر ناخن یا چپاندن توی...! آن هم خودکاری به این نازنینی!

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

0

شبلی

2013




«خوشا آنانکه خیلی باکلاسن»


چند وقت پیش دوستی لینکی فرستاده بود که در آن نویسنده از یکی از محصولات تولید ایران انتقاد کرده و به کرات نوشته بود: «من پی‌پی کردم به این وسیله!» که منظورش همان شماره دو بود! یادم آمد در آخرین سفرم به ایران مکررآ شنیده بودم که از همین اصطلاح استفاده می‌شود. نظر به اهمیت حیاتی مطلب(!) و همچنین به دلیل تعهد در قبال زبان مادری، در این نوشتار به تنویر افکار درمورد این اصطلاح خواهم پرداخت!


واژه pee-pee در زبان انگلیسی گویش کودکانه‌ایست برای ادرار و دقیقآ معادل همان«جیش» خودمان است! مصدرش هم To Pee می‌باشد و معمولآ در حالت اسم به شکل زیر بکار می‌رود:

I have pee-pee یعنی جیش دارم


و در حالت فعل به شکل:

I have to pee که یعنی باید جیش کنم

بنابراین مقصود از این واژه شماره یک است نه شماره دو اما در فارسی به سهو بعنوان شماره دو مصطلح گردیده. واژه کودکانه برای شماره دو در زبان انگلیسی poop یا poo است و به اشکال زیر بکار می‌رود:

I have poo یعنی شماره دو دارم

و یا:

I pooped یعنی شماره دو کردم


در زبان فرانسه هم گویش کودکانه برای شماره یک pipi و برای شماره دو cacaاست. نمی‌دانم چه چیز باعث اشاعه کاربرد غلط این واژه در زبان فارسی شده اما علت هرچه هست گاه عواقب ناخوشایندی دارد! یک روز که شدیدآ مضطر بودم رفتم به سمت آبریزگاه که دیدم یکی از بچه‌های فامیل هم به همان طرف روانه شده؛ شروع کرد با من تعارف کردن و بفرما زدن! حساب کردم بچه است و مروت نیست زودتر بروم! گفتم من بعد میرم؛ گفت: آخه پی‌پی دارم. گفتم خب عیب نداره. به خیال خودم یک جیش وقت چندانی نمی‌برد!هی منتظر شدم و پیدایش نشد! با خود گفتم بچه جان، پدرت خوب، مادرت خوب، یک جیش که اینهمه طول نمی‌کشد! که بعدآ متوجه شدم جریان از چه قرار است!


ما دیگر کم‌کم در هر جمله‌ای داریم واژه‌های انگلیسی بکار می‌بریم و من نمیدانم چرا. اگر این را نشانه تجدد و روشنفکری میدانیم لااقل سعی کنیم در حد امکان واژه‌ها را صحیح بکار ببریم که مردم درپی سوءبرداشت از فشار مثانه و سایر دردهای جسمی و روحی به خود نپیچند!

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

0

شبلی

2013




نشسته‌ایم، همان جمع چند نفره، همان روز هفته، همان ساعت، همان جا، دور همان میز.دو نفر غایب هستند؛ یک مهمان هم داریم؛هرکس سرجای خودش نشسته است؛بادیدن رفتار بیش از حد هیجانی یکی از حاضرین شک میکنم که شاید کله‌اش گرم باشد؛ مثل همیشه قبل از اینکه وارد بحثهای اصلی بشویم با هم چاق سلامتی میکنیم و از هر دری حرف میزنیم؛ رفتار او به مرور هیجانی‌تر میشود و صدایش هم رفته‌رفته اوج میگیرد؛ تقریبآ همه سرها بطرف میز ما برگشته است.

من و یکی دیگر از رفقا با ملایمت او را دعوت به پایین آوردن صدایش میکنیم؛ آخر توی یک کافی‌شاپ غیر ایرانی نشسته‌ایم و شاید هیچکس دیگر به جز خودمان کلمه‌ای از حرفهایمان را نفهمد؛ آنوقت یک نفر دارد تقریبآ فریاد میکشد و کلماتی را به فارسی میگوید! این واقعه ۱۱ سپتامبر هم که بدجوری کار دست ما شرقی‌های برون‌مرزی داده!از اینها گذشته،صدای عصبانی،لحن پرخاشگر و محتوای بی‌منطق حرفهایش گوشم را آزار میدهد و روحم را هم!

هرکس چیزی میگوید؛ بچه ها دستش انداخته‌اند؛ نتیجه اینکه نشست ادبیمان کم‌کم تبدیل میشود به نشست بی‌ادبی! آبرویمان پیش مهمان جلسه و مردم مبادی آداب اینجا میرود! همه با حالتی آمیخته با تعجب و ترس نگاهمان میکنند! دوباره از او میخواهیم آرامتر صحبت کند؛ بلندتر سرمان فریاد میکشد که:«چرا نمیگذارید آزادانه داد بزنم؟! ما از آن جوّ خفقان آمده‌ایم بیرون که آزاد باشیم! شما چون ایرانی هستید حق ندارید انتقاد کنید! بقیه مشتریها هم اگر اعتراضی داشته باشند خودشان میگویند! این یک مشکل فرهنگی است که شما دارید! ما اینجا در یک جامعه آزاد زندگی میکنیم؛ چرا دست از سانسور کردن برنمی‌دارید؟!»

از حرفهای چرند و بی سر و تهش هم لجم میگیرد و هم خنده‌ام! به آرامی میگویم: «این حرفها کدام است دکتر؟ به ملیت چکار داریم؟ اینجا یک محل عمومی است؛ آیا من به عنوان یک مشتری حق دارم نارضایتی خودم را از صدای بلندتر از معمول شما ابراز کنم یا نه؟ حالا هر ملیتی که داشته باشم.»

خر خودش را سوار است! میگوید:«شما همه افرادی عقب‌افتاده و دیکتاتور هستید که مفهوم آزادی بیان را نمی‌فهمید!!!»



دیگر جوابش را نمیدهم؛ یعنی فایده‌ای ندارد! اوضاع کمی آرامتر میشود؛ چند دقیقه بعد همین فرد آزاداندیش! در جواب یک شوخی لفظی و در مقابل نگاههای بهت‌زده اطرافیان، بلند میشود - همانجا وسط کافی‌شاپ - کمربندش را باز میکند که شلوارش را بکشد پایین!


دیگر یقین دارم که مست است!

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

0

شبلی

2013




«به یاد آقای ناصحی»


آقای ناصحی قدش متوسط بود؛ نه خیلی چاق بود و نه خیلی لاغر؛ شکمش اما بفهمی نفهمی کمی بر‌آمدگی داشت. پوست صورتش سبزه بود و در اوقات سر‌خوشی خنده گل‌ و‌ گشاد و ابلهانه‌ای چهره‌اش را پر می‌کرد. از همه شاخص‌تر، پیشانی فراخش بود که بیشتر این فراخی را مدیون ریزش موی سر و تاسی پیشرفته بود نه اینکه حدود واقعی پیشانیش اینطور بوده و یا اینکه ناصیه‌اش حاکی از اقبالی بلند باشد! تتمه موهایش به جو گندمی میزد. همیشه خدا یک کت و شلوار قهوه‌ای بد‌رنگ می‌پوشید با یک بلوز تریکوی نخودی. زمستان و تابستان همین یک دست لباس تنش بود. هفده سال بود که در دبیرستان‌های تهران زبان انگلیسی درس می‌داد و فلاکت کارمندی از سر تا پایش می‌بارید. توصیف آقای ناصحی بدون اشاره به کیف زهوار‌ در رفته مشکی و فرهنگ انگلیسی به فارسی آموزگار چاپ ۱۹۵۰ با آن جلد قرمز رنگ و رو رفته که از او تفکیک‌ناپذیر بود تصویری است ناقص. از آن معلمهای خوش‌قلب بود و همین باعث می‌شد شاگرد‌های نوجوانش به اقتضای شر و شور جوانی، از هیچ اذیت و آزاری درمورد او کوتاهی نکنند. خیلی که از آزارشان به ستوه می‌آمد سری به علامت تآسف تکان می‌داد و زیر لب می‌گفت:«حیف نون؛ حیف زحمت.» هرگز به هیچ شاگردی نمره کمتر از ده نمی‌داد و در امتحان‌های شفاهی اگر شاگردی جواب پرسشی را نمی‌دانست آنقدر راهنمایی می‌کرد تا بالاخره جواب را حاضر و آماده در اختیارش می‌گذاشت و با اینهمه، بودند شاگرد‌هایی که همچنان نمی‌توانستند جواب صحیح را بگویند! در امتحان‌های کتبی خصوصآ امتحان آخر سال هم تا جایی که می‌شد جواب‌های شاگردان ضعیف را در حالیکه امتحان هنوز تمام نشده بود از روی ورقه‌هاشان می‌خواند و اگر نصیحت و وصیتی لازم بود کوتاهی نمی‌کرد!


پنجاه و دو سه ساله بود و در ایام جوانی با دختر‌عمویش خاطر‌خواهی داشتند اما عمو جان که سخت مخالف وصلتشان بود از غیبت او در ایام خدمت سربازی استفاده میکند و دوباره همان داستان قدیمی تکرار می‌شود: دخترک را به خواستگار پیر پولدار میدهند. ناصحی هم هرگز ازدواج نمی‌کند.


گاهی اوقات اول ماه که حقوق می‌گرفت سری به میخانه اسحاق یهودی می‌زد و شب را همانجا در آغوش همیشه پذیرنده آفاق-فاحشه اهوازی- به صبح میرساند.


سالها بود که جزوه کوچکی درباره دستور زبان انگلیسی فراهم کرده بود اما حقوق کارمندی کفاف هزینه چاپ را نمیداد. بارها در‌خواست وام کرده بود که هربار با مخالفت مواجه شده بود. اوایل بگیر و ببندهای بعد از انقلاب بود که جلوی دانشگاه تهران بطور کاملآ اتفاقی با چند جوان که نشریه «پیکار» می‌فروختند آشنا شده‌بود و بدون آنکه رغبتی به نگرش سیاسی‌شان داشته باشد، از آنها که به امکانات چاپ ارزان دسترسی داشتند قول چاپ جزوه‌اش را گرفته و بالاخره عصر یک روز دوشنبه برای چاپ قرار گذاشته بودند و ناصحی بعد از کلاس یکراست به چاپخانه رفته بود.


صبح سه‌شنبه برای اولین بار در طول هفده سال تدریس بدون آنکه خبر داده باشد به مدرسه نیامد و صبح چهار‌شنبه و پنجشنبه و بقیه روزها هم.


هیچکس هرگز بدرستی نفهمید چه بلائی به سر ناصحی آمده؛ کس و کاری هم نداشت که دلسوزش باشد و ماجرای ناپدید شدنش همچنان در ابهام باقی ماند.


حالا بیشتر از سی سال از آن دوران می‌گذرد. این روزها روی سکوی ساختمان نیمه‌مخروبه‌ای که زمانی دبیرستان دخترانه انوشیروان دادگر بود دیوانه بی‌آزاری زندگی می‌کند که در لابلای خرت‌ و‌ پرت‌های عجیب و غریب و بهم‌ریخته‌اش یک فرهنگ‌ پاره‌پوره آموزگار با جلد رنگ و رو رفته قرمز به چشم می‌خورد. دیوانه بی‌آزاری که اگر بیشتر از چند ثانیه به او خیره شوی، سری می‌جنباند و زیر لب می‌گوید:«حیف نون؛ حیف زحمت.»

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

0

شبلی

2013



دلم را بر غمت زنجیـــــــــــــر کردی

فضـــــای سینه را تسخیـــــر کردی

بگفتم با منی تا آخـــــــــــــــــر راه

ولی رفتی مرا هم کــــــــیر کردی!



شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

12 February 2013

1

شبلی

2013






«از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم»

«اوی آفرین خانِم، لنگ ظهر شد؛ بسه هرچی خوابیدِی؛ بلن شو نمازِتا بخوان». صدای جدّی و تحکم‌آمیز مشهدی آفرین بود که هر وقت به خانه‌امان می‌آمد هر روز بدون استثناء وقت اذان صبح برای خواندن نماز بیدارم میکرد و اعتراض مادرانه مادر که«بابا مشتی خانوم، حالا هنوز بچه‌اس؛ زیاد سخت نگیر» هم فایده‌ای نداشت و عمومآ با پشت چشم نازک کردن و لحن اکراه آمیز مشهدی آفرین که«نترس؛ نیمی‌میرِد اگه یه آه زودتر پاشِد نمازِشا به کمر بزنِد! از همین بچگی باس یاد بیگیرِد کاهل نماز نباشِد» مواجه میشد. بخوبی می‌دانستم که نهایتآ برنده این نبرد کلامی مشهدی آفرین است اما به حکم کودکی، این دنده آن دنده می‌شدم و خودم را به خواب می‌زدم، بلکه فرجی حاصل شود و بتوانم بیشتر بخوابم و از گرمای مطبوع بستر لذت ببرم. عجیب بود که فقط مرا برای نماز صبح بیدار می‌کرد و کاری به کار خواهر و برادرم که از من بزرگتر هم بودند و خواندن نماز برایشان واجب بود نداشت!

مشهدی آفرین پیرزن مهربان اما تندزبانی بود که از وقتی چشم باز کرده بودم او را در زمره افرادی که در خانه رفت و آمد داشتند دیده بودم؛ از قرار چندین نسل در فامیل ما زندگی کرده بود و دیگر خانه‌زاد محسوب میشد. هیچکس هم به درستی نمیدانست که چند سال دارد و یا اصلآ اولین بار چطور سر از فامیل ما در آورده. جوان که بود نیت کرده بود پای پیاده از تهران تا مشهد به زیارت حرم امام رضا برود و بالاخره این تصمیم را عملی کرده بود. از همان اولین زیارتش به بعد حکم کرده بود که همه به جای«آفرین خانم»، «مشهدی آفرین» صدایش کنند و اگر کسی از این خواسته تخطی می‌کرد سخت مورد بی‌مهری او قرار می‌گرفت. «مشهدی آفرین» هم در گویش عامیانه تبدیل شده بود به«مشت آفرین». همیشه با آب و تاب و غرور خاصی از اینکه در طول زندگی بیست و هفت بار به حرم امام رضا مشرف شده است حرف میزد.

بین ما سه فرزند خانواده مرا که از همه کوچکتر بودم بیشتر دوست داشت و خوشحال بود از اینکه در ترکیب اسمم کلمه«آفرین» بکار رفته. اعضای خانواده که «ملوس» صدایم می‌کردند عصبانی می شد و غر و لند میکرد! همیشه می‌گفت «تو هم که مثل خودِم آفرین خانومی باس بزرگ که شدی مشرّف بشی تا همه مشت آفرین صدات کنِن.» اهل بروجرد یا به قول خودش«بلوجرد» بود و تلاش فراوان من و خواهر و برادرم برای اصلاح تلفظ این واژه هم هرگز به جایی نمی‌رسید! مادر می‌گفت«ولش کنین پیره زنو؛ مثلآ یه عمر گفته بلوجرد اموراتش نگذشته که حالا شماها جوجه‌های سر از تخم در آورده میخواین اصلاحش کنین؟!» و این ختم موقت ماجرا بود تا «بلوجرد» بعدی و تکرار مجدد ایثارهای توانفرسای آموزشی ما!

قامتش دقیقآ به شکل یک زاویه نود درجه در آمده و سالها بود که دیگر نمی‌توانست صاف بایستد یا راه برود. مراسم فامیلی هرگز بدون حضور او انجام نمی‌شد؛ در عزاداری‌ها به کار پختن حلوا و در آوردن هسته‌های خرما مشغول می‌شد و در عروسی‌ها هم با ابروهای وسمه کشیده و چشمهای سرمه مکه زده و گونه های سرخاب و سفیداب کرده و رختهای نو بر تن، برای عروس و داماد اسفند دود میکرد و چای دورنگ می‌برد و تا شاباش نگیرد از جلوی عروس و داماد تکان نمی‌خورد! خرش حسابی می‌رفت و چنان کیا بیایی در فامیل داشت که اصلآ بدون حضور او عروس خانم«بله» نمی‌داد! به علاوه در هر عروسی که خانواده عروس و داماد برای خرید به بازار میرفتند باید حتمآ یک قواره پارچه ابریشمی آبی با گلهای ریز سفید و یک متر و نیم پارچه اطلسی سفید برای شلوار، به اضافه چارقد و کفش و جوراب هم برای مشهدی آفرین میخریدند. در سفره‌های نذری و خصوصآ مراسم مولودی خوانی، بعد از تمام شدن مراسم و رفتن اکثریت مهمان‌ها، مشهدی آفرین در جمع خصوصی‌تر افراد نزدیک با نواختن دایره تصنیف‌های زیبای محلی  را با سوزی که در صدایش بود می‌خواند که از میان آنها«رشید خان» و «عزیز بِش به کنارُم» خوب به یادم مانده و همینطور بوی خوب تنباکوی آغشته به عطر مرزه تازه که همیشه از دور و برش متصاعد بود.

خانه‌اش در محله‌ای بود که خودش آن را«باغ اناری» می‌نامید و من هرگز نفهمیدم این باغ اناری کجاست؛ فقط می‌دانستم که از خانه ما خیلی دور است و برای آمدن به خانه ما«باس شیش کورس ماشین بیشینی» تا بالاخره برسد به پشت در و دو زنگ ممتد که علامت خاص خودش بود بزند و در را باز کنم و ببینم که مشهدی آفرین با یک نان سنگک خشخاشی و یک چارک سبزی خوردن که لای روزنامه پیچیده و با نخ کوک بسته شده به دیدارمان آمده است؛ بیاید تو و بنشیند کف آشپزخانه و به مادر بگوید«اوی پروین خانِم، یِی پیاله‌ای چایی با یِی گَردی بیکار* قند بده بخوریم؛ یی ذره‌لونه** هم گلاب توش کن» که البته «یی پیاله‌ای چایی و یی گردی بیکار قند» به معنی هر نیم ساعت یک چای در استکان کمر باریک مخصوص خودش با هفت هشت حبه قند بود تا آخر شب که چای قبل از خوابش را هم بخورد؛ و سیگار پشت سیگار، یک چارک سبزیش را که دیگر پلاسیده شده بود پاک کند! هر چند دقیقه یکبار هم به من که دور و برش مشغول بازی و جست و خیز بودم تشر بزند که: «انقد ورجه وورجه نکن بچه؛ آروم بیشین؛ مو میفتِد تو سبزیا خان داداشت برزخ میشِد». هی سیگار بدون فیلتر«اشنو ویژه» تعارفم کند و باز در جواب به اعتراض مادرم بگوید«اي سیگار خاصیت دارِد؛ وختی می‌کشی اگه حصبه‌ایی، وباایی، چیزی دور و ور باشِد نیمیگیری!» و همین هم بشود سرآغاز آشنایی من با سیگار؛ اوایل یکی دو پک پنهانی به مدد فرضیه بهداشتی- درمانی مشهدی آفرین! و رفته‌رفته روزی یکی دو نخ و تا حالا که روزی پانزده شانزده نخ و گاه هم حتی نمی‌دانم چقدر...

وقتی به دیدارمان میآمد ساعات مدرسه را به شوق برگشتن به خانه و دیدنش سپری میکردم. تکالیف مدرسه که تمام میشد میگفت:«اوی آفرین خانِم، بوم بوما بذار گوش بدِیم» و منظورش از«بوم بوم» ترانه«چیلی پوم» شهرام شب پره بود که آنروزها باب شده بود و با شنیدنش ریز ریز قر گردن میآمد.

می‌گفتند سیزده چهارده سال که داشت به امر«خانم شازده» که همه‌کاره فامیل بود به عقد غضنفر، باغبان پیر و تریاکی خانم شازده که چند سال پیش زن اولش مرده بود در آمده و هرگز هم بچه‌دار نشده بود. به همین دلیل، لینت طبع مادرانه را هم هرگز نه تجربه کرده و نه یاد گرفته بود. از دست دادن مادر در سنین کودکی و محروم ماندن از مهر مادری هم دلیل دیگری بود برای اینکه برخلاف همه مهربانی و علاقه‌ای که به بچه‌ها داشت، همیشه با تحکم و توپ و تشر با کودکان حرف بزند اما اینهمه باعث نمی‌شد که بچه‌ها دوستش نداشته باشند و قبل از خواب برای شنیدن قصه ملک جمشید از زبان مشهدی آفرین در حالیکه داشت چپق قبل از خوابش را دود میکرد سر و دست نشکنند.

خودش و همه خوب می‌دانستند که شوهرش چقدر خاطرش را می‌خواهد؛ به همین دلیل هم بود که نداشتن فرزند و اعتیاد و همه خلقیات بد شوهر را به خود هموار کرده بود و هرگز شکوه و شکایتی نمیکرد؛ می‌گفتند سر وفاداری شوهرش قسم می‌خورد؛ و می‌گویند زن وقتی که از نظر عاطفی ایمن باشد و مطمئن از اینکه گل سر سبد شوهر است دیگر چیز زیادی از زندگی نمی‌خواهد...

مشهدی آفرین بعد از ازدواج هم همچنان به دیدار افراد و خانواده‌هایی که در گذشته با آنها ارتباط داشت می‌رفت اما این دیدارها محدوده زمانی و روحی خاصی داشت؛ عمومآ سه چهار روز می‌ماند و بعد تصمیم به رفتن می‌گرفت و شب قبل هم اعلام می‌کرد که فردا به خانه‌اش برمیگردد. وقتیکه اراده می‌کرد برگردد اگر سنگ هم از آسمان می‌بارید باید می‌رفت! اصرار مادر که«حالا فردا رو هم بمون؛ میخوایم بریم شابدوالعظیم» یا«میخوام فردا مربا بپزم؛ بمون کمکم کنی» یا هر بهانه دیگر برای نگه داشتنش بی‌فایده بود و مشهدی آفرین فردا بعد از صبحانه و قلیان، و چای و سیگار پشت‌بندش راهی «باغ اناری» میشد.

سالها پیش وقتی از یکی از این دیدارها یکی دو روزی زودتر از معمول به خانه‌اش برمی‌گردد زن غریبه‌ای را در بستر با همسرش می‌بیند؛ چند ثانیه‌ای همینطور مبهوت می‌ایستد و نگاهشان می‌کند؛ بعد هم بدون کلامی حرف یا شکوه و شکایتی، آرام و بی‌صدا بقچه لباس‌هایش را می‌زند زیر بغلش و بی‌اعتنا به ابراز پشیمانی شوهر، او را برای همیشه ترک می‌کند...

نمی‌دانم تآثیر الگوگیری و هم‌نشینی دوران کودکی با مشهدی آفرین است یا فقط تشابه اتفاقی که گاه فکر می‌کنم در خیلی از موارد به هم شبیه هستیم. اول از همه، شباهت اسممان؛ دیگر اینکه مشهدی آفرین درست مثل من سیگار زیاد می‌کشید و خیلی اهل دود بود؛ یا اینکه چای را هم مثل من با گلاب دوست داشت و درست مثل من عاشق تماشای موسیقی محلی بود که بعد از ظهر روزهای جمعه از تلویزیون پخش میشد.

سالها بعد فهمیدم که چرا مشهدی آفرین وقتی شوهرش را با آن غریبه در بستر دید دلش بدجوری شکست... و عجز و التماس و ابراز ندامت شوهر هم فایده‌ای نداشت؛ چون دانسته بود که دیگر«سوگلی» نیست و جایش را دیگری ولو به طور موقت، غصب کرده و این پایان غم‌انگیزی بود بر آنچه همیشه درمورد همسرش عزیز داشته بود. وقتی یگانه‌ترین و ناب‌ترین دلیل بودن و ماندن را به ناجوانمردی از آدم بگیرند دیگر چه انگیزه‌ای برای ماندن هست؟ همین بود که بعد از آن تا آخر عمر تنها ماند و دیگر هرگز دلش با مردی که «روزگاری سر وفاداریش قسم می‌خورد» صاف نشد؛ درست مثل...

*و** هردو به معنی مقدار کم و ناچیز
- خاطره‌ات ماندگار مشهدی آفرین



شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد: