به بهانه هجدهم تیر ماه
ما که گریه میکنیم
ما که هر سال سر سال به دیدار کشتههامان باز میگردیم
چرا باز میکشد؟
ما که سرهامان را به اینهمه دیوارها زدهایم
به خاک این کشتهها قسم دادهایم که بس...
چرا دوباره میکشد؟
ما و اینهمه ما را دوباره میکشد؟
یکی چای بریزد، چای شیرین
برای آقا که خواب ندارد ( ندارد؟ هی ی ی ... نع ... گرم کشتن است و خواب ندارد)
بگوید آقا... آقا جان... بس...
برای فشارتان ضرر دارد اینهمه خون
یک چای دیگر بریزد، شیرین
بگوید آقا... آقا جان... برای قلبتان ضرر دارد اینهمه قلب پاره
آقا -جاکش- خسته بگوید: خب
(یعنی ممکن است؟)
ولی باز میکشد!
شرشر خون میریزد از اینهمه دست و گلو
کو آن که میکشد؟
آقا کو… آقا؟ آقا جان…
کو آقا؟
آقا بیا..
یک تار موی من... یک طاق ابروی من
و این شیار گلویم
خوشمزه، نه؟
آقا«هااا…» میگوید و تا بگوید هااا، دستم توی دهانش از راه گلویش پایین میدود
یک تکه پاره جگر بیرون میکشد...
اما مگر یکی دوتایند
آن بعدی میگوید حالا من!
و بعدی میگوید حالا من!
یکییکی جگرهاشان را توی دامنم میریزم و برمیخیزم
از سر این چنار بالا بلند، هوووووووی... بگیر
تا سر آن طوبای پای دروازۀ بهشت (خب دلم گرفته از زمین)
بند رختم را میبندم و جگر ریسه میکنم
نه وا نمینهم... ریسه میکنم... جگر ریسه میکنم ... یکیشان را هم وا نمینهم
نه... با من نیست
این که می گوید «بس، بس کن» با من نیست
شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:
به بهانه روز جهانی بوسه
عصر گرم و دمکرده یکی از روزهای هفته پیش که سخت حوصلهام سر رفته بود به قصد قدم زدن از خانه خارج شدم. مدتی که راه رفتم تشنگی آمد به سراغم. وارد کافی شاپ سر راه شدم که یک نوشیدنی خنک بخورم؛ دیدم پر است از دانشجوهایی که هرکدام یک
لپتاپ جلوی رویشان دارند و خیلیهاشان هم با حرارت به بحث و گفتگو یا خنده و شوخی مشغولند. حوصله سر و صدای زیاد را نداشتم؛ یک لیموناد خنک گرفتم و
آمدم بیرون.
روبروی کافیشاپ یک فضای سبز کوچک با تعدادی
نیمکت هست. روی یکی از نیمکتها که در سایه درختی قرار داشت
نشستم. هنوز چند جرعهای بیشتر از نوشیدنیم را نخورده بودم که ناگهان با
صدای فریاد و بد و بیراه زنی چرتم پاره شد! در فاصله چند متری، زن و
مرد جوان سی و چند سالهای را دیدم که در حال بگو مگو و مشاجره لفظی بودند.
چند ثانیه که گذشت کار به برخورد فیزیکی کشید و زن شروع کرد به سیلی زدن و
هل دادن مرد. ضمن کتکها و فحشهایی که نثارش میکرد، مرد را متهم میکرد به
اینکه هزار دلار پولش را دزدیده. درست مثل یک ماده ببر خشمگین حمله میکرد
و با ناخنهایش به چهره جوان پنجول میکشید. مرد اما متقابلآ هیچ حملهای
نمیکرد و فقط سر و صورتش را کنار میکشید که از ضربههای زن در امان بماند.
در یک حمله دیگر تعادلش را از دست داد و افتاد روی چمنها که زن هم در چشم
برهم زدنی نشست روی سینهاش و به پنجول کشیدن و سیلی زدن ادامه داد! جای
خراشها و ضربهها روی صورت مرد مانده بود و چهرهاش یکپارچه سرخ بود. یک
مشت نوجوان بیکار هم که دور و بر ایستاده بودند سخت هیجانزده شده و دائم
میگفتند:«دعوا، دعوا» و زن را به ادامه زد و خورد تشویق میکردند!
بالاخره
به هر وضعیتی بود مرد از روی زمین بلند شد اما زن ول کن معامله نبود.
دوباره حمله کرد و ضربات پا و دست بود که نثار مرد میشد و در این میان
مرتب تکرار میکرد که باید هزار دلارم را پس بدهی. بعد از یکی از پنجول
کشیدنهای نسبتآ سخت به صورت مرد، دیدم که جوان به حالت حمله سرش را آورد به
طرف صورت زن. تقریبآ مطمئن بودم که میخواهد با کله به صورتش بکوبد. در
زمانی کمتر از یک صدم ثانیه در کمال تعجب دیدم که مرد به جای کوبیدن سرش به
صورت زن، به سرعت بوسهای به نوک بینی او زد!
این اقدام عجیب و در
عینحال مدبّرانه مثل آبی بود که روی آتش ریخته باشند! زن که تا چند ثانیه
قبل هیچ چیز جلودار خشمش نبود مثل برهای رام و آرام شد و مرد او را به
آغوش کشید!
نمیدانم در این گیرودار چه کسی پلیس خبر کرده بود.
پلیسها که رسیدند زن و مرد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، مثل دو
دلداده دست در دست هم در حال دور شدن بودند!
از ذهنم گذشت که ای زن ساده دل؛ یک بوسه از نوک بینی برایت هزار دلار آب خورد!
شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:
با گذر عمر افراد عمومآ محافظهکارتر میشوند. هرچند که این محافظهکاری از تجارب گذشته و به
قول معروف آبدیده شدن فرد سرچشمه میگیرد اما بخشی از آن هم بواسطه نیاز مبرم به
داشتن احساس ایمنی ایجاد میشود. نیاز به حس مذکور به نوبه خود باعث میشود که فرد نسبت به دوران
جوانی کمتر خطر کند. جوانتر که بودم آدم نسبتآ ماجراجویی به حساب
میآمدم اما حالا از هر چیزی که در روزمرگیهای زندگیم به هر شکلی کوچکترین تغییری
ایجاد کند بیزارم و این گاه باعث ایجاد سوء تفاهم برای اطرافیان میشود.
چندی
پیش گروهی از دوستان از من دعوت کردند که همراهشان به پیکنیک بروم. به دلایل کاملآ
شخصی قبول نکردم که باعث دلگیری شد. محلی که قصد داشتند بروند حدود دو ساعت با
شهر فاصله دارد و جایی سرسبز و خوش آب و هوا و پر از دار و درخت است
که همین باعث میشود انواع و اقسام پشه و مورچه و سایر حشرات هم به حد وفور
در این ناحیه وجود داشته باشد.
تا چند سال پیش با گذراندن وقت در طبیعت مشکل چندانی نداشتم حتی میشود گفت
که از آن لذت
هم میبردم. اما حالا فکر میکنم واقعآ یعنی چه که آدم دیگ و بادیه و کپسول
پیکنیکی
را دنبال خودش خِرکِش کند و مثلآ برای خوردن یک لیوان چای مدتها زمان صرف
کند تا آب جوش
بیاید؟! یا میخواهی به دل راحت یک سیگار بکشی اما باد شعله فندک یا کبریت
را خاموش
میکند! تازه اگر شانس بیاوری و بالاخره سیگارت را روشن کنی وزش باد باعث میشود
که دودش
رسمآ و علنآ به چشم خودت برود! آیا بیدردسرتر نیست که در مدت زمانی کمتر
از یک دقیقه آب
را با کتری برقی جوش بیاوری و لیوان چای را بدست بگیری و از پشت پنجره یا
روی
بالکن به تماشای پارک روبرو مشغول شوی؟! ضمن اینکه برای روشن کردن سیگار
بعد از
چای هم کافیست چند ثانیه از بالکن بیایی تو و دوباره اگر دلت خواست برگردی
روی
بالکن به تماشای طبیعت!
این
حرفها
به این معنی نیست که از طبیعت لذت نمیبرم؛ به عنوان مثال عاشق باران هستم و دریا.
اما ترجیح میدهم
برای لذت بردن از این دو پدیده زیبای طبیعت احساس ایمنی کامل داشته باشم. مثلآ چقدر خوب است که
توی ماشین
بنشینی و شیشهها بالا باشد؛ اگر زمستان است بخاری و اگر تابستان است کولر
روشن باشد و آنوقت از تماشای بارش باران یا دریا از پشت شیشه ماشین لذت ببری! از
آن بهتر زمانی است که
زیر «شـــــاهلحـــافت» دراز کشیده باشی و همه زیباییهای طبیعت را روی
صفحه
تلویزیون تماشا کنی! حساب کنید آدم بلند شود برود به ناکجاآبادی برای لذت
بردن از طبیعت
و از بخت بیراه سر از «جوراسیک پارک» دربیاورد! خب آنوقت تکلیفش با آنهمه
دایناسور چیست؟! اصلآ راه دور چرا برویم؟ همین جنگلهای ایران خودمان؛
واقعآ چه
تضمینی هست که یکدفعه شیر و ببر و پلنگ و گرگ و شغال و روباه و کفتار و
گراز و
رتیل و عقرب جرّار و اژدها و افعی و غیره«بسیج» نشوند و به
شما حمله نکنند؟!
به همه این دلایل است که من کنج دنج
آپارتمانم را به هرچه «دامان طبیعت» ترجیح میدهم.
علاوه بر احتمال وجود حیوانات درنده و حشرات که گاه به تمام خلل و فرج آدم نفوذ
میکنند، بزرگترین مشکل در طبیعت حضور یا غیاب آب است؛ جایی که باید باشد نیست و برعکس، جایی که
نباید باشد حضور نابگاهش آدم را آزار میدهد؛ میخواهی بنشینی، زمین خیس است؛ میخواهی
بشاشی، آب نیست!
شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:
همجنسگرایی عبارت است از جاذبههای عاشقانه، جاذبه جنسی، یا فعالیت جنسی بین اعضای همجنس. به عنوان یک گرایش یا جهتگیری جنسی، همجنسگرایی اشاره دارد به "یک الگوی پایدار یا تمایل به تجربه روابط عاطفی، عاشقانه و جاذبههای جنسی بین افراد همجنس." همچنین در بر گیرنده احساس هویت فردی و اجتماعی فرد بر اساس این جاذبه است.
هوموفوبیا یا ترس از همجنسگرائی شامل طیف وسیعی از نگرشها و احساسات منفی است نسبت به همجنسگرائی و یا افرادی که به عنوان همجنسگرا، دوجنسگرا و فراجنسیتی شناسایی و یا ادراک میشوند. این ترس غیر منطقی عمومآ از طریق تحقیر، نفرت و بیزاری، رفتار خصمانه و انتقادی از جمله تبعیض و خشونت بر اساس جهتگیری جنسی بیان میشود. چگونگی شکلگیری واکنشهای مبتنی بر نفرت در طرح زیر نمایش داده شده است:
شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:
«محسن رضایی و کاندیداتوری»
خرکی را به عروســــــی
خواندند
خر بخندید و شد از
قهقهه سست
گـــــــفت من رقص ندانم به
سزا
مطربی نیز نــــــــــدانم به
درست
بهـــــــــر حمّالی خوانند
مـــــــــرا
کآب نیکــــــو کشم و هیزم
چُست
«خاقانی شروانی»
شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:
دلتنگم رعنا جان؛ میدانی؟
امسال هم بهارم بی شکوفه بود
به تسلای خود و همه آنها که بهارشان
معلوم نیست چند بهار است
که بی شکوفه است نوشتم:
بهار دلهاتان پر شکوفه...
شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

مادرم پروین خانم-که عمرش دراز باد- در روابط با دیگران از معیارهای سختگیرانه و آداب خدشهناپذیری پیروی میکند. مثلآ چنانچه برخورد افراد حتی در موارد بسیار جزئی و بیاهمیت سرسوزنی با آداب غیر مکتوب او مغایرت داشته باشد بدون رودربایستی اشتباه طرف را به او متذکر میشود. تلاش ما فرزندانش هم برای تعدیل این قضیه هرگز به جایی نرسیده و همچنان عقیم مانده است! درواقع این ویژگی از چنان قوتی برخوردار بوده است که در گذشته با خواهر و مرحوم برادرم مجبور میشدیم افرادی را که قرار بود برای اولین بار با پروین خانم ملاقات کنند در خفا آموزش بدهیم!
در آخرین سفرم به ایران چند روزی برای تنظیم فشار خون در بیمارستان بستری شدم. روز مرخصی مادر و خواهرم آمدند که مرا به خانه ببرند و به دلیلی که درست به یاد ندارم(قرار داشتن بیمارستان در محدوده طرح ترافیک یا تقارن روز موردنظر با طرح روزهای زوج و فرد) با آژانس به دنبالم آمدند. بار و بندیلمان زیاد بود و برای راحتی بیشتر من مادر گفت که بهتر است جلوی ماشین بنشینم که گفتم چشم.
راننده آژانس آقای مسنی بود که معلوم بود از سختی روزگار در این سن بالا چنین شغلی را انتخاب کرده. به محض اینکه ماشین را روشن کرد شروع کرد به درد دل و از هر دری سخن گفتن. با شناختی که از روحیات پروین خانم دارم میدانستم که این اصلآ پیشآگهی خوبی نیست! در آینه ماشین مادرم را تحت نظر داشتم تا با مشاهده حالات چهرهاش به درجه وخامت اوضاع پی برده و در صورت لزوم تدبیری بیندیشم!
راننده گفت و گفت و گفت تا رسید به ماجرای سرطان پروستاتش! دوباره نگاهی به پروین خانم انداختم و دیدم که پشت چشمی نازک کرد و با اخم رویش را به سمت چپ برگرداند! مطمئن بودم که در آن لحظه داشت پیش خودش میگفت: «آخه آقا جون، سرطان پایینتنه تو به ما چه مربوطه؟! ناسلامتی اینجا سه تا خانوم نشسته!»
بعد از تعریف جزئیات سرطان پروستات(!) راننده بخت برگشته که نمیدانم از کجا فهمیده بود بین ما سه نفر من مریض مرخص شده هستم پرسید: «راستی شما مریضیت چیه دخترم؟» گفتم که دیابت دارم و کلیههایم از کار افتاده که ایکاش نمیگفتم! با اندوه و تآسف سری تکان داد و گفت: «بدترین مرض دنیا رو داری؛ سرطان پروستات من درمقابلش هیچه! مرضیه که آدمو زجرکش میکنه! جوری که هزار دفعه از خدا میخوای زودتر بمیری!»
بخوبی می دانستم که بنده خدا به روش خودش دارد با من ابراز همدردی میکند اما حالا بیا و این را به پروین خانم بقبولان! در آینه ماشین با خواهرم چشم در چشم شدم و دیدم که او هم مثل من از صراحت راننده لبخندی بر لب دارد اما وای از حالت پروین خانم! عنقریب بود که اختیار از کف بدهد و راننده بخت برگشته را به شدیدترین وجهی بنوازد!
راننده ادامه داد: «خانوم، من داداشم مرض قند داشت؛ بدبخت بیچاره اولش انگشت پاش یه زخم کوچیک شد؛ دکترا گفتن باید انگشتشو قطع کنن که زیر بار نرفت. زخم همینطور بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه کرم افتاد و دیگه چارهای نبود جز اینکه پاشو از زانو قطع کنن!»(ناگفته نماند که چند روز قبل از بستری شدن در بیمارستان یک جفت کفش طبی خریده بودم که کمی تنگ از آب درآمده بود و ناخن انگشت کوچکم انگشت بغلی را خراش مختصری داده بود که البته زود هم خوب شد و خوشبختانه به قطع پایم نینجامید! اما میدانستم که پروین خانم در آن لحظه دارد به چه چیز فکر میکند!)
من و خواهرم از بیتوجهی راننده به اینکه دارد این چیزها را برای یک بیمار دیابتی میگوید کمکم داشتیم از خنده منفجر میشدیم! راننده حرفهایش را دنبال گرفت که: «بعدشم زد به چشمش و بیچاره اول چشم راستش کور شد و به فاصله چند ماه، چشم چپشم تار شد.(این هم درحالی بود که هفته قبل به مادر گفته بودم باید عینک مطالعه ام را عوض کنم!) راننده ادامه داد: خلاصه شیش سال تموم عذاب کشید و ذره ذره جونش گرفته شد تا آخرش یه روز رفت تو کما و بعد چند هفته عذاب مرد!»
به اینجای داستان که رسید پروین خانم عنان اختیار از کف داد و باوجود اینکه تازه به ابتدای خیابان سهروردی رسیده بودیم و هنوز تا خانه کلی فاصله بود به راننده نهیب زد: «همینجا نگه دار؛ ما پیاده میشیم!» راننده که هاج و واج مانده بود گفت: «هنوز که نرسیدیم خانوم.» و مادرم مثل شیر ژیان غرید که: «لازم نیست نگران رسیدن ما باشی؛ با حرفات دل بچهامو کندی گذاشتی کف دستش؛ آخه یه عمری ازت گذشته؛ هنوز نمیدونی که این طرز حرف زدن با یه مریض نیست؟!» و زد زیر گریه... دلم از اندوه مادر فشرده شد...
راننده بینوا شروع کرد به عذرخواهی و اینکه منظور بدی نداشته و تا به خانه برسیم زبان در کام گرفت و دیگر هیچ نگفت اما پروین خانم دست بردار نبود؛ شب بدون اینکه حرفهای راننده را عینآ تکرار کند از نادانیش به شوهرخواهرم(که به شدت مورد علاقه اوست) شکوه و شکایت میکرد. شوهرخواهرم هم که بعد از اینهمه سال بخوبی با روحیات مادر آشناست و میدانست که اگر واکنشی نشان ندهد قضیه به این زودیها فراموش نخواهد شد در کمال فراست اکیدآ قدغن کرد که دیگر هیچکس از افراد خانواده نباید از «آژانس الف» ماشین بگیرد!!! و من بعد از ساعتها اندوه و گرفتگی، بالاخره آثار رضایت را در چهره پروین خانم دیدم.
شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد: